حكم _ كیمیایی
اقا شما خیلی معروفی,معروفی كه تو بچگی با شیطون تو یه چاله
میشاشیدی
---------------------------------------------------------------------
گذرگاه میلر _برادران كوئن
حواست هست كه,اگه اینجا یه جسد كهنه پیدا نكنیم یه نوشو می
ذاریم ومیریم!
---------------------------------------------------------------------
اینم یه دیالوگ شاهکار ازلورل وهاردی:
هاردی:میخوام ازدواج كنم
لورل:با كی؟
هاردی:معلومه دیگه,با یه زن.مگه تو كسیو دیدی كه با یه مرد
ازدواج كنه؟
لورل:اره
هاردی:كی؟
لورل:خواهرم
نوشته شده توسط در شانزدهم فروردین 1387 ساعت 14:3 موضوع سینمایی | لینک ثابت
سلام. چند روزی حسابی سرم شلوغ بود. واسه همين نتونستم مطلب جديدي بنويسم. اميدوارم ۱۳بدر به همه خوش گذشته باشه. من كه ۱۳ رو تو درمانگاه با كشيك بدر كردم.
امروز فيلم نقاب رو ديدم. خلاصه داستان اينه كه:
تصادفي دريکي از خيابانهاي دوبي منجر به آشنايي و سرانجام ازدواج نگار -دختر يک تاجر پولدار ايراني- با کامران كه يک رستوران دار است ميگردد. بعد از مدتي رفتار کامران با نگار تغيير کرده و بناي ناسازگاري را ميگذارد و اين واقعه به سبب نزديکي روحي بيشتر به نيما دوست و شريک کامران اتفاق ميافتد و در نتيجه...
از دوست عزيزي كه ديدن اين فيلم رو بهم توصيه كرد ممنونم. ميتونين نقد اين فيلم و عكسهاي اونو با كليك روي ادامه مطلب ببينين...
نوشته شده توسط کامی در چهاردهم فروردین 1387 ساعت 0:18 موضوع سینمایی | لینک ثابت
حتما خيلي از شماها فيلم علي سنتوري رو ديدين. اون هم از مونيتور ۱۷ اينچ كامپيوتر يا از صفحه تلويزيون، و البته باز هم افسوس و نگراني در مورد قاچاق فيلم و عدم وجود قانون كپي رايت...
فيلم بسيار جذاب و پر از عشق و حقيقت و فيلمي بسيار خوش ساخت از آب در اومد، اما حيف كه كج سليقگي بعضي از مسئولين سينمايي كار فيلم رو به اينجا كشوند...
من در تمام دقايق فيلم در داستان فرو رفته بودم و مشتاق دونستن اتفاقات بعدي. فيلم با فلاش بك به عشق رويايي علي سنتوري به دختري شروع ميشه و زندگي سرشار از شادي و انرژي اين زوج، به زودي به موسيقي فيلم ميرسيم، جايي كه صداي غمگين محسن چاوشي بي شك يكي از علل موفقيت فيلم بود،اما... شايد قصه اعتياد را همه ما بارها شنيده ايم و يا حتي از نزديك لمس كرده ايم،در اين فيلم بسيار شفاف و روشن و بسيار نزديك به حقيقت، اين داستان رو دوباره ميشنويم. مي بينيم كه چطور علي سنتوري به راحتي آب خوردن معتاد ميشه و به سرعت از عرش به فرش ميرسه و تمام سرمايه، اعتبار، شهرت و مهمتر از همه معشوقه اش رو از دست ميده. در اين فيلم انتقادهايي از دولت - به نظر من بجا و به حق - ديده ميشه. و به نظرم يه نقطه قوت ديگه اين فيلم اينه كه مثل اكثر فيلمهاي ايراني به اصطلاح "هپی اند" نیست که بعد از ترک اعتیاد علی سنتوری،دختره برگرده و زندگی با خوبی و خوشی ادامه پیدا کنه....
اين هم متن يكي از ترانه هاي فيلم:
رفيق من سنگ صبور غمهام / به ديدنم بيا که خيلي تنهام
هيچکي نميفهمه چه حالي دارم / چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونمو دلزده از ليليا / خيلي دلم گرفته از خيليا
نمونده از جوونيام نشوني / پير شدم پير تو اي جووني!
تنهاي بي سنگ صبور / خونه ي سرد و سوت و کور
توي شبات ستاره نيست / موندي و راه چاره نيست
اگرچه هيچکس نيومد / سري به تنهاييت نزد
اما تو کوه درد باش / طاقت بيار و مرد باش!!!
اگر بياي همونجوري که بودي / کم ميارن حسودا از حسودي
صداي سازم همه جا پر شده / هر کي شنيده از خودش بيخوده
اما خودم پر شدم از گلايه / هيچي ازم نمونده جز يه سايه
سايه اي که خالي از عشقو اميد / هميشه محتاجه به نور خورشيد
نوشته شده توسط کامی در بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 1:38 موضوع سینمایی | لینک ثابت
تولدت مبارک داداشی.
خیلی خوش گذشت مخصوصا"وقتی بابرنامه نوروزیی که برام تدارک دیدی حسابی غافل گیرم کردی.مرسی![]()
نوشته شده توسط علی در بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 1:53 موضوع سینمایی | لینک ثابت
lucky number slevinدیالوگی از فیلم
پدرم بهم گفت اگه یک نفر برای بار اول بهت گفت اسب ، بزن دهن............. کن اگه واسه بار دوم گفت اسب ، بهش بگو عوضی اما اگر برای بار سوم گفت اسب، وقتشه که بری برای خودت یه زین بخری
یه جمله جالب از فیلم ارباب جنگ
تو دنیا نزدیک 550 میلیون سلاح گرم وجود داره یعنی به ازای هر 12 نفر یک سلاح وجود داره حالا سوال اینه که ما 11 تای دیگه رو چه جوری مسلح کنیم؟
گلادیاتور
یادم یه کسی به من گفت مرگ همیشه به تو لبخند میزنه و تنها کاری که تو می تونی در مقابل اون انجام بدی این هست که تو هم به مرگ لبخند بزنی
فیلم راننده تاکسی از زبان دنیرو
از خدا به خاطر بارون متشکرم چون آشغالای تو پیاده رو رو میشوره.
نوشته شده توسط علی در بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 23:55 موضوع سینمایی | لینک ثابت
۳
سعی می کنم بخاطر خواهرم که شده نسبت به فیلمهای موردعلاقه اودروجودم
علاقه ایجاد کنم.بدیدار"خیابان دلفین"(باشرکت لانا ترنر)،"کمی خطرناک"(لاناترنر-رابرت یانگ)،"بافرشته ای ازدواج کردم"(نلسون ادی-ژانت مک دونالد)،"میکده تعطیلات"(فردآستر-بینک کرازبی)،"دیکسی"(دورتی لامور-بینک کرازبی)،"زیباتراززیبا"(فردآستر-ریتاهیورث)...وامثال اینها می رویم.باملال،ماجراهای نازوخاطرخواهی واداواصول این زنهای خوشگل ولوس واعیانی رابالباسهای توری سفیدوگیسوان بلند دالبر-دالبربوریا قهوای شان درکنارمردهای آراسته که صورت صاف زنانه وموهای براق خیس روغن داشتنددنبال می کنم که همش درباغ وبوستان یا دراتاق های مجلل دست دردست هم بدون عجله راه می رفتندویاروی نیمکتی،درالاچیق پرگلی،دوطرف میزی می نشستندوانگارکه هیچ کاروزندگی ای نداشتند،گاهی می رقصیدند،گاهی بی اختیارزیرآوازمی زدندوگاهی همدیگررابغل می کردندوازفاصله ای خیلی نزدیک توی چشم هم زل میزدندوبعددماغشان رابهم می سابیدند.درسرتاسراین فیلم هامن بی صبرانه منتظربودم که یک جاهم که شده لااقل یک بارکسی مشتی زیرچانه کس دیگری بزند،ولی نمیزدندوگرفتاریهای دیگری داشتندکه باسازوآواز رفع می شد.
نوشته شده توسط علی در بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 23:55 موضوع سینمایی | لینک ثابت
ترانه بیادماندنی فیلم پدرخوانده
Speak softly love and hold me warm against your heart
I feel your words, the tender trembling moments start
We’re in a world, our very own
Sharing a love that only few have ever know
Wine coloured days warmed by the sun
Deep velvet nights when we are one
Speak softly love so no one hears us but the sky
The vows of love we make will live unitil ew die
My life is yours and all because
You came into my world with love, so softly love
نوشته شده توسط علی در بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 23:51 موضوع سینمایی | لینک ثابت
اگر میخواهی خبری زود به گوش این و اون برسه تلفن کن ، تلگراف بزن ، یا به یک زن بگو
ایو آردن / زنها در باد ( 1939 )
یک شب سلطان بودن بهتر از هزار شب حسرت خوردن است
سلطان کمدی ( مارتین اسکورسیسی)
آدمها دو دسته اند:
یکی اونایی که اسلحه دستشونه
یکی هم اونهایی که بیل دستشونه و زمین رو میکنند!!
خوب, بد, زشت (سرجیو لئونه)
می دونی بارِ اول برای چی تیراندازی کردم؟ برای اینکه یه نفر با وجود هفت تیر بزرگم پامو لگد کرد!
دسته ی سیسیلی ها ( هانری ورنوی)
نوشته شده توسط علی در نوزدهم اسفند 1386 ساعت 0:32 موضوع سینمایی | لینک ثابت
از كرخه تا راین (ابراهیم حاتمی كیا)
سعید ( علی دهكردی) : خدایا ... من شكایت دارم . من شاكیام . پس كو رحمانت ؟ پس كو رحیمت ؟ آخه چرا اینجا ؟ چرا حالا ؟ چرا اینطوری ؟ من شكایتمو پیش كی ببرم ؟ به كی بگم ؟
ناخدا خورشید (ناصر تقوایی)
مستر فرهان (علی نصیریان) : یعنی تو به من هم دیگه اعتماد نداری ، ناخدا ؟
خورشید (داریوش ارجمند) : تو تنها كلاهبرداری هستی كه به اون اعتماد دارم !
آرامش در حضور دیگران (ناصر تقوایی)
سرهنگ (اكبر مكشین) : یه وقتی بود قدم تو میدون سربازخونه كه میذاشتم ، شیپور پادگان نعره میكشید . چی بود ؟ چه خبر بود ؟ جناب سرهنگ وارد شده بودن . ایست خبردار . من داد می زدم ، آزاد !
نوشته شده توسط علی در پانزدهم اسفند 1386 ساعت 3:5 موضوع سینمایی | لینک ثابت
ـ در مراسم اسکار هشتادم، تندیس بهترین فیلم به «اینجا کشور پیرمردها نیست» به کارگردانی برادران کوئن رسید. هشتادمین دورهی جوایز آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا، یکشنبه ۲۴ فوریه (صبح دوشنبه به وقت تهران) در سالن کداک هالیوود برگزار شد و «اینجا کشور پیرمردها نیست» با ۴ اسکار بیشترین جایزهها را به خود اختصاص داد.
نوشته شده توسط علی در نهم اسفند 1386 ساعت 16:55 موضوع سینمایی | لینک ثابت
بازگشت یکه سوار
2
این دفعه اولی بودکه مارامی بردندسینما.سینمادرآن سردنیادرمحله های روشن ودلبازی بود،محله هائی که ریخت درودیواروگذرودکان هاوسرولباس آدمهاوهمه چیزش بامحله های مافرق داشت.خیابان هاآسفالت،تیرهاسیمانی وجوب هاجدول بندی بود.به دکان هایشان مغازه می گفتند.ردیف ردیف مغازه های پرنورقشنگ که جنس های براق رنگ وارنگ ورخت ولباس های نومی فروختندوچراغ تابلوهایشان روشن وخاموش می شد.هیچ کجامسگری،آهنگری،ماستبندی،کله پزی نبود.هیچ الک وآتش گردونی،چینی بندزن،الاغی بابارنمک وپیازانباری ردنمی شد.همه جامثل شب های چراغانی پرنوربود.محله های ماکوچه پس کوچه های درازوتاریک،جوب های لجن ودیوارهای بلند کاه گلی داشت.بیشتردکان هاوخانه هاهنوزبرق نداشتند.لامپ بیشتر چراغ های کوچه راباتیروکمان شکسته بودندوشبهاکوچه هاظلمات میشد.امااینجا،توی این محله های سینماهمه جا نورانی بود.مردم انگاربه عیددیدنی می روتد،لباس های نو تنشان بود،شاداب بودند.یواش یواش راه می رفتندوپشت شیشه مغازه هارانگاه می کردند.شیشه بزرگ مغازه اسباب بازی فروشی مثل باغچه ای دربهار،غرق رنگ ونوربود.روی یک خط آهن قطارکوچکی بااتاقک هایی به رنگ سبزتیره منتظرحرکت بود.آتشخانه قطاربابدنه سرخ وسیاه چرخ های پره پره ودودکش داشت وسرراننده اش باکلاه کپی ازپنجره پیدابود.خط آهن ازکناریک اتاقک کوچک ایستگاه،چندتادرخت سبز،چندتاگاووگوسفند،یک تیرعلامت وازتونلی درزیریک تپه سبزردمی شدوچرخ می زدودوباره برمیگشت.ارابه ای بودبه شکل درشکه که دوتاسگ بزرک قهوه ای آن رامیکشیدند.روی نیمکت درشکه دختروپسری باصورت های شادوبیخال نشسته بودند.میمونی بودروی چهارپایه ای نشسته،بایک دستش طبل وبا یک دست دیگرش سنج میزدوبالای سرش چتربزرگ صورتی رنگی بودکه دورتادورلبه اش قپه های ریزبراق نقره ای داشت.توی تختخواب برنزنی کوچکی عروسکی رابه شکل یک دختربجه خوشگل بالبهای سرخ خوابانده بودند.موهای تابدارطلایی اش روی بالش اطلسی آبی پراکنده وچشم هایش بامژه های بلندبسته بودوجوری که خواب شیرینی ببیندلبخندی به لب داشت.ماسک پیرمردوماسک کاکاسیاه بودکه توی چشمهایشان چراغ سبز،چراغ سرخ روشن بود.هفت تیرها وچراغ قوه ای هاوطوطی های رنگ وارنگ وماشین های کوچولوی کوکی بودند.هزارتاچیزقشنگ وبراق ودیدنی بود.چشم آدم سیرنمی شد.اگرمی گذاشتندآدم همانجاتاصبح پشت شیشه مغازه می ماند.امادیر بود،همیشه دیربود.دست آدم رامی کشیدندومی بردند...."ادامه دارد"
نوشته شده توسط علی در نهم اسفند 1386 ساعت 1:6 موضوع سینمایی | لینک ثابت
بازگشت یکه سوار
نوشته:پرویز دوائی
"بنگریداین رویا بین که میآید..."
(کتاب مقدس-سفرپیدایش)
1
کروک درشکه راخوابانده بودندومن سرم بالابودوگاهی ازلابلای شاخ وبرگ درخت هاچراغ خیابان پیدامی شدونورش که زردبودپرازسایه برگها روی سرما میافتادوبعدردمی شدیم ودباره توی درشکه تاریک می شدومن همینطورسرم بالابودکه کی می رسیم به زیردایره نور.
مابچه هاراروی صندلی تاشوی کوچک،پشت به پشت بادرشکه چی نشانده بودند.خیابان خاکی بودوسم اسبان روی قلوه سنگ های خیابان صدا می کرد.آدم اگرخم می شدو نگاه می کردگاهی اززیرسم اسب ها جرقه می پرید.درشکه بافانوس روشن اززیرطاقی درخت ها می گذشت.چراغ های کم نورخیابان پایه های تیرچوبی داشتندوحباب سفیدی به شکل یک جورکلاه لبه دار.دورتادورزیرلبه حباب به خط سیاه چیزهایی نوشته بودندکه من هنوزنمی توانستم بخوانم.
خیابان راغروب به غروب باسطل های بزرگ آب می پاشیدندوباجاروهای دسته بلندجارو می کردند.دوطرف خیابان کیپ هم درخت درآمده بود،درخت های انبوه که شاخه هایشان سربهم آورده وروی خیابان راطاق زده بود،جوری که آدم ازسرچهارراه که نگاه می کردسزتاسرخیابان مثل یک دالان درازسبزبود.ازقنات سرچهارراه که اززیردیوارباغی درمی آمددرجوب های دوطرف دائم آب می رفت.آب مثل اشک چشم صاف که خزه های بلندسبزوسرخ راتاب می دادوهوهومی کردومی رفت.زالویی ازلجن کف جوب زالومی گرفت ولای لنگ خیسی می پیچید.زالوئی درازولاغروسیاه بودچشمهای گودوقبای درازوخاکستری داشت.صدایش که بلندمی شد"زال هوووو"ماپامی گذاشتیم به فرار...".ادامه درقسمت بعدی"
نوشته شده توسط علی در سوم اسفند 1386 ساعت 14:10 موضوع سینمایی | لینک ثابت
اول ازهمه سلام؛الان یک ساعت هم ازتولداین وبلاگ گروهی ما نگذشته ومن خواستم اولین نفری باشم که توش مطلب می نویسه پس سلام. قراربراین مدارشدکه هرکدوم ما درموردمطالب خاصی بنویسیم که سینمایی نویسی اش رسیدبه شخص بنده،واسه همین خاطراولین اسم اولین روز اولین وبلاگ گروهیمون رابااولین نامی که با شنیدن سینما به ذهنم خطورمیکنه شروع میکنم:
نوشته شده توسط علی در یکم اسفند 1386 ساعت 15:14 موضوع سینمایی | لینک ثابت
درباره وبلاگ

این عکس چهارنفرمونه.اگه کسی بتونه به ترتیب بگه کدوم کدوممون هستیم یه جایزه گنده ازما می گیره.
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
قلب زمان میطپد