تبليغاتX
 عجله نکنید؛همه چی هست
 

دختران درایران

دختران ايران در 5 كاريكاتور


 

نوشته شده توسط علی در سوم فروردین 1387 ساعت 0:8 موضوع عمومی | لینک ثابت


عیدنوروزمبارک


 

نوشته شده توسط علی در بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 1:25 موضوع | لینک ثابت


بهاریه

نوروز در تاریکی سینما

 

هوشنگ مرادی کرمانی

به من که آگهی‌نویس سینما بودم گفته بود: «بنویس، فیلم دیدنی دو ناقلا، هدیه عید نوروز.» دو- سه روز که از نمایش فیلم گذشت گوش به گوش رسید که این فیلم گریه‌آور است و اسمش قلابی است. یکهو سینما خلوت شد و بلیت‌فروش بنا کرد به مگس پراندن. مدیر سینما هی تلگراف می‌زد به تهران که: «فوری کمدی بفرستید». کسی به دادش نمی‌رسید. پاک ناامید شده بود که کم‌کم سر و کله عاشق‌های شهر پیدا شد. سینما پر از عاشق شد. انواع و اقسام عشق‌ها. تو تاریکی از صدای هق‌هق گریه و آه و ناله سوزناک، بالا کشیدن بینی، بوی عطرهای جورواجور، و بر دستمال‌های سفید اشک‌پاک‌کن غوغا برقرار بود. مدیر سینما، بلیت‌پاره‌کن، نظافت‌چی، آگهی‌نویس، کنترل‌چی، همراه تماشاگران عاشق بارها و بارها فیلم دو ناقلا را دیدند و همراه با عاشقان گریه کردند. البته پول هایشان را می‌گرفتند. سانس آخر شب از همه سانس‌ها شلوغ‌تر بود. عاشق‌ها که موقع بیرون آمدن از سینما گریه خوبی کرده بودند، زیر لب می‌گفتند: «شهر ما این همه عاشق دارد و ما فکر می‌کردیم فقط خودمان عاشقیم. چقدر زیباست که همه عاشق‌ها سلیقه‌های جورواجورشان را کنار بگذارند و هفته‌ای یک روز در یک جا جمع بشوند و گریه کنند و حال همدیگر را بپرسند!»

مدیر سینما که کار و کاسبی‌اش رونق گرفته بود، توی سالن انتظار قدم می‌زد و می‌گفت: «بعد از سال‌ها سینماداری تازه دارم این جماعت را می‌شناسم، خنده می‌خواهند چه کار؟»

(بهار 75- مجله فیلم)


 

نوشته شده توسط علی در بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 1:23 موضوع عمومی | لینک ثابت


تولدت مبارک حمیدجونم

تولدت مبارک داداشی.

 

خیلی خوش گذشت مخصوصا"وقتی بابرنامه نوروزیی که برام تدارک دیدی حسابی غافل گیرم کردی.مرسی


 

نوشته شده توسط علی در بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 1:53 موضوع سینمایی | لینک ثابت


دیالوگ های ماندگار

lucky number slevinدیالوگی از فیلم
پدرم بهم گفت اگه یک نفر برای بار اول بهت گفت اسب ، بزن دهن............. کن اگه واسه بار دوم گفت اسب ، بهش بگو عوضی اما اگر برای بار سوم گفت اسب، وقتشه که بری برای خودت یه زین بخری

یه جمله جالب از فیلم ارباب جنگ

تو دنیا نزدیک 550 میلیون سلاح گرم وجود داره یعنی به ازای هر 12 نفر یک سلاح وجود داره حالا سوال اینه که ما 11 تای دیگه رو چه جوری مسلح کنیم؟

گلادیاتور

یادم یه کسی به من گفت مرگ همیشه به تو لبخند میزنه و تنها کاری که تو می تونی در مقابل اون انجام بدی این هست که تو هم به مرگ لبخند بزنی

فیلم راننده تاکسی از زبان دنیرو

از خدا به خاطر بارون متشکرم چون آشغالای تو پیاده رو رو میشوره.


 

نوشته شده توسط علی در بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 23:55 موضوع سینمایی | لینک ثابت


بازگشت یکه سوارقسمت سوم

۳

سعی می کنم بخاطر خواهرم که شده نسبت به فیلمهای موردعلاقه اودروجودم

 علاقه ایجاد کنم.بدیدار"خیابان دلفین"(باشرکت لانا ترنر)،"کمی خطرناک"(لاناترنر-رابرت یانگ)،"بافرشته ای ازدواج کردم"(نلسون ادی-ژانت مک دونالد)،"میکده تعطیلات"(فردآستر-بینک کرازبی)،"دیکسی"(دورتی لامور-بینک کرازبی)،"زیباتراززیبا"(فردآستر-ریتاهیورث)...وامثال اینها می رویم.باملال،ماجراهای نازوخاطرخواهی واداواصول این زنهای خوشگل ولوس واعیانی رابالباسهای توری سفیدوگیسوان بلند دالبر-دالبربوریا قهوای شان درکنارمردهای آراسته که صورت صاف زنانه وموهای براق خیس روغن  داشتنددنبال می کنم که همش درباغ وبوستان یا دراتاق های مجلل دست دردست هم بدون عجله راه می رفتندویاروی نیمکتی،درالاچیق پرگلی،دوطرف میزی می نشستندوانگارکه هیچ کاروزندگی ای نداشتند،گاهی می رقصیدند،گاهی بی اختیارزیرآوازمی زدندوگاهی همدیگررابغل می کردندوازفاصله ای خیلی نزدیک توی چشم هم زل میزدندوبعددماغشان رابهم می سابیدند.درسرتاسراین فیلم هامن بی صبرانه منتظربودم که یک جاهم که شده لااقل یک بارکسی مشتی زیرچانه کس دیگری بزند،ولی نمیزدندوگرفتاریهای دیگری داشتندکه باسازوآواز رفع می شد.


 

نوشته شده توسط علی در بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 23:55 موضوع سینمایی | لینک ثابت


ترانه فیلم پدرخوانده

ترانه بیادماندنی فیلم پدرخوانده

Speak softly love and hold me warm against your heart
I feel your words, the tender trembling moments start
We’re in a world, our very own
Sharing a love that only few have ever know

Wine coloured days warmed by the sun
Deep velvet nights when we are one

Speak softly love so no one hears us but the sky
The vows of love we make will live unitil ew die
My life is yours and all because
You came into my world with love, so softly love


 

نوشته شده توسط علی در بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 23:51 موضوع سینمایی | لینک ثابت


دیالوگ های ماندگار

اگر میخواهی خبری زود به گوش این و اون برسه تلفن کن ، تلگراف بزن ، یا به یک زن بگو
ایو آردن / زنها در باد ( 1939 )

یک شب سلطان بودن بهتر از هزار شب حسرت خوردن است
سلطان کمدی ( مارتین اسکورسیسی)

آدمها دو دسته اند:
یکی اونایی که اسلحه دستشونه
یکی هم اونهایی که بیل دستشونه و زمین رو میکنند!!
خوب, بد, زشت (سرجیو لئونه)

می دونی بارِ اول برای چی تیراندازی کردم؟ برای اینکه یه نفر با وجود هفت تیر بزرگم پامو لگد کرد!
دسته ی سیسیلی ها ( هانری ورنوی)


 

نوشته شده توسط علی در نوزدهم اسفند 1386 ساعت 0:32 موضوع سینمایی | لینک ثابت


دیالوگ ها ماندگار


از كرخه تا راین (ابراهیم حاتمی كیا)

سعید ( علی دهكردی) : خدایا ... من شكایت دارم . من شاكی‌ام . پس كو رحمانت ؟ پس كو رحیمت ؟ آخه چرا اینجا ؟ چرا حالا ؟ چرا اینطوری ؟ من شكایتمو پیش كی ببرم ؟ به كی بگم ؟

 

ناخدا خورشید (ناصر تقوایی)

مستر فرهان (علی نصیریان) : یعنی تو به من هم دیگه اعتماد نداری ، ناخدا ؟

خورشید (داریوش ارجمند) : تو تنها كلاهبرداری هستی كه به اون اعتماد دارم !

 

آرامش در حضور دیگران (ناصر تقوایی)

 

سرهنگ (اكبر مكشین) : یه وقتی بود قدم تو میدون سربازخونه كه می‌ذاشتم ، شیپور پادگان نعره می‌كشید . چی بود ؟ چه خبر بود ؟ جناب سرهنگ وارد شده بودن . ایست خبردار . من داد می زدم ، آزاد !

 


 

نوشته شده توسط علی در پانزدهم اسفند 1386 ساعت 3:5 موضوع سینمایی | لینک ثابت


برندگان جوایز اسکار2007

 

 ـ در مراسم اسکار هشتادم، تندیس بهترین فیلم به «اینجا کشور پیرمردها نیست» به کارگردانی برادران کوئن رسید. هشتادمین دوره‌ی جوایز آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا، یک‌شنبه ۲۴ فوریه (صبح دوشنبه به وقت تهران) در سالن کداک هالیوود برگزار شد و «اینجا کشور پیرمردها نیست» با ۴ اسکار بیشترین جایزه‌ها را به خود اختصاص داد.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط علی در نهم اسفند 1386 ساعت 16:55 موضوع سینمایی | لینک ثابت


قسمت دوم کتاب بازگشت یکه سوار نوشته پرویزدوائی

بازگشت یکه سوار

2

این دفعه اولی بودکه مارامی بردندسینما.سینمادرآن سردنیادرمحله های روشن ودلبازی بود،محله هائی که ریخت درودیواروگذرودکان هاوسرولباس آدمهاوهمه چیزش بامحله های مافرق داشت.خیابان هاآسفالت،تیرهاسیمانی وجوب هاجدول بندی بود.به دکان هایشان مغازه می گفتند.ردیف ردیف مغازه های پرنورقشنگ که جنس های براق رنگ وارنگ ورخت ولباس های نومی فروختندوچراغ تابلوهایشان روشن وخاموش می شد.هیچ کجامسگری،آهنگری،ماستبندی،کله پزی نبود.هیچ الک وآتش گردونی،چینی بندزن،الاغی بابارنمک وپیازانباری ردنمی شد.همه جامثل شب های چراغانی پرنوربود.محله های ماکوچه پس کوچه های درازوتاریک،جوب های لجن ودیوارهای بلند کاه گلی داشت.بیشتردکان هاوخانه هاهنوزبرق نداشتند.لامپ بیشتر چراغ های کوچه راباتیروکمان شکسته بودندوشبهاکوچه هاظلمات میشد.امااینجا،توی این محله های سینماهمه جا نورانی بود.مردم انگاربه عیددیدنی می روتد،لباس های نو تنشان بود،شاداب بودند.یواش یواش راه می رفتندوپشت شیشه مغازه هارانگاه می کردند.شیشه بزرگ مغازه اسباب بازی فروشی مثل باغچه ای دربهار،غرق رنگ ونوربود.روی یک خط آهن قطارکوچکی بااتاقک هایی به رنگ سبزتیره منتظرحرکت بود.آتشخانه قطاربابدنه سرخ وسیاه چرخ های پره پره ودودکش داشت وسرراننده اش باکلاه کپی ازپنجره پیدابود.خط آهن ازکناریک اتاقک کوچک ایستگاه،چندتادرخت سبز،چندتاگاووگوسفند،یک تیرعلامت وازتونلی درزیریک تپه سبزردمی شدوچرخ می زدودوباره برمیگشت.ارابه ای بودبه شکل درشکه که دوتاسگ بزرک قهوه ای آن رامیکشیدند.روی نیمکت درشکه دختروپسری باصورت های شادوبیخال نشسته بودند.میمونی بودروی چهارپایه ای نشسته،بایک دستش طبل وبا یک دست دیگرش سنج میزدوبالای سرش چتربزرگ صورتی رنگی بودکه دورتادورلبه اش قپه های ریزبراق نقره ای داشت.توی تختخواب برنزنی کوچکی عروسکی رابه شکل یک دختربجه خوشگل بالبهای سرخ خوابانده بودند.موهای تابدارطلایی اش روی بالش اطلسی آبی پراکنده وچشم هایش بامژه های بلندبسته بودوجوری که خواب شیرینی ببیندلبخندی به لب داشت.ماسک پیرمردوماسک کاکاسیاه بودکه توی چشمهایشان چراغ سبز،چراغ سرخ روشن بود.هفت تیرها وچراغ قوه ای هاوطوطی های رنگ وارنگ وماشین های کوچولوی کوکی بودند.هزارتاچیزقشنگ وبراق ودیدنی بود.چشم آدم سیرنمی شد.اگرمی گذاشتندآدم همانجاتاصبح پشت شیشه مغازه می ماند.امادیر بود،همیشه دیربود.دست آدم رامی کشیدندومی بردند...."ادامه دارد"


 

نوشته شده توسط علی در نهم اسفند 1386 ساعت 1:6 موضوع سینمایی | لینک ثابت


بازگشت یکه سوار(به قلم پرویزدوائی)

بازگشت یکه سوار

نوشته:پرویز دوائی

"بنگریداین رویا  بین که میآید..."

(کتاب مقدس-سفرپیدایش)

1

کروک درشکه راخوابانده بودندومن سرم بالابودوگاهی ازلابلای شاخ وبرگ درخت هاچراغ خیابان پیدامی شدونورش که زردبودپرازسایه برگها روی سرما میافتادوبعدردمی شدیم ودباره توی درشکه تاریک می شدومن همینطورسرم بالابودکه کی می رسیم به زیردایره نور.

مابچه هاراروی صندلی تاشوی کوچک،پشت به پشت بادرشکه چی نشانده بودند.خیابان خاکی بودوسم اسبان روی قلوه سنگ های خیابان صدا می کرد.آدم اگرخم می شدو نگاه می کردگاهی اززیرسم اسب ها جرقه می پرید.درشکه بافانوس روشن اززیرطاقی درخت ها می گذشت.چراغ های کم نورخیابان پایه های تیرچوبی داشتندوحباب سفیدی به شکل یک جورکلاه لبه دار.دورتادورزیرلبه حباب به خط سیاه چیزهایی نوشته بودندکه من هنوزنمی توانستم بخوانم.

خیابان راغروب به غروب باسطل های بزرگ آب می پاشیدندوباجاروهای دسته بلندجارو می کردند.دوطرف خیابان کیپ هم درخت درآمده بود،درخت های انبوه که شاخه هایشان سربهم آورده وروی خیابان راطاق زده بود،جوری که آدم ازسرچهارراه که نگاه می کردسزتاسرخیابان مثل یک دالان درازسبزبود.ازقنات سرچهارراه که اززیردیوارباغی درمی آمددرجوب های دوطرف دائم آب می رفت.آب مثل اشک چشم صاف که خزه های بلندسبزوسرخ راتاب می دادوهوهومی کردومی رفت.زالویی ازلجن کف جوب زالومی گرفت ولای لنگ خیسی می پیچید.زالوئی درازولاغروسیاه بودچشمهای گودوقبای درازوخاکستری داشت.صدایش که بلندمی شد"زال هوووو"ماپامی گذاشتیم به فرار...".ادامه درقسمت بعدی"


 

نوشته شده توسط علی در سوم اسفند 1386 ساعت 14:10 موضوع سینمایی | لینک ثابت


بیادپرویزدوایی

به معني واقعي پیرم دراومدتاازبین این همه قالب وبلاگ یکی روبرای وب خودمون انتخاب کنم،تانظررفقا چی باشه.راستش فرصت نشداما می خواستم اگه بشه بخش هایی ازیک کتاب درموردخاطرات سینمایی که نوشته "پرویزدوایی"(که هرجاهست سایه اش مستدام باد)رو واستون بصورت یه پاورقی توی وبلاگ بزارم.اونایی که این کتاب روخوندن (اسمش"بازگشت یکه سوار"هست)حتما"بامن موافقندکه این کتاب یه شاهکارکوچیکه ازیک منتقدسینمایی بزرگ هست.امیدوارم بتونم اینکاروانجام بدم که البته یه شرط داره واونم اینه که سید ما نرم افزاری که بدرداین کارمیخوره روبرسونه


 
 
 
بازگشت یکه سوار


 

نوشته شده توسط علی در سوم اسفند 1386 ساعت 0:54 موضوع | لینک ثابت


پوستر فیلم مخمصه

 

Heat.jpg


 

نوشته شده توسط علی در دوم اسفند 1386 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت


من اومدم

اول ازهمه سلام؛الان یک ساعت هم ازتولداین وبلاگ گروهی ما نگذشته ومن خواستم اولین نفری باشم که توش مطلب می نویسه پس سلام. قراربراین مدارشدکه هرکدوم ما درموردمطالب خاصی بنویسیم که سینمایی نویسی اش رسیدبه شخص بنده،واسه همین خاطراولین اسم اولین روز اولین وبلاگ گروهیمون رابااولین نامی که با شنیدن سینما به ذهنم خطورمیکنه شروع میکنم:

"آل پاچینو"


 

نوشته شده توسط علی در یکم اسفند 1386 ساعت 15:14 موضوع سینمایی | لینک ثابت